تبليغاتX
دختری از جنس آسمون
هر کجا هستم و باشم اسمان مال من است
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 1:49 توسط سما |


delam najor gerefte az inhame moshkel ke bekhatere hemeghataye khodam o sharayete zendegi vasam be vojod omade delam gerefte az tanhaye az inke kasi shaba be yadam nemikhabe o be omide man talash nemikone delam gerefte az omghe in tanhaee kash kasi bod ke ghavi bod kasi ke hemayatam mikard kasi ke sar roye shonash mizashtamo hay hay gerye mikardam kasi ke ghabolam dasht ....daghonam daghonam daghonammmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmm

neidonam che margame nemidoam chi mikham dige hichi khoshhalam nemikone hata vojode ye hamzabon mitarsam az hame chi az vojode kasi ke biad tanhaeemo begire o dar avaz ye mosht dardesare taze taghdimam kone ...ye rozaee bod ke ye alame arezoye rizo dorosht vase khodam dashtam ye rozayee bod ke az tahe del mikhandidam ama engar risheye on roza khoshkide o daram miposam ehsas mikonam to oje javoni o neshat piram tanha omidam osa karime one ke az dele na aromam khabar dare ... kheylia omadan ta tanha nabasham ama harki omad daghon taram kardo raft omadano ye zakhme kari ro delam ja gozashtano raftan o az man khatere sakhtan vase khodeshon dige na tanha az chizi khoshhal nemisham balke narahat ham nemisham ye jor bi tafavoti nesbat be atrafam daram.

faghat montazere mosibatam ke ye yeki pas az digari miado miado miadddddddddddddddd

akhe pas key nobate man mishe e mesle hamseno saalam khoshi konamo ba dele khosh kharid konam tafrih konam bekhandam jigh bezanam sheytenat konam ??????????????

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 1:11 توسط سما |


دلم گرفته دیوونه شدم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 13:59 توسط سما |


خدا جون خیلی دوست دارم...

تو خیلی خوبی خدا جونم منو ببخش من خیلی بد شدم من هرچی ازت خواستم بهم دادی اما من حتی نخواستم چند دقیقه وقت واست بزارمتو عاشق منی اما من باور نکردم تو منو عاشق کردی تا شاید سر سوزنی درکت کنم اما بازم نهمیدمت ...

خدای عزیزم منو ببخش

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 18:43 توسط سما |


دوستم ميگفت : يه جا سراغ داره که دل شکسته رو خوب می خره.

آدرس اونجا رو به زحمت پيدا کردم .تو يكي از کوچه های تنگ و تاريک

تابلو مغازه خيلی قديميه طوری که اصلآ معلوم نيست چی نوشته

فقط کلمه قلب ويه کلمه که نصفش پيداست، ابد.. که اونم به هزار مصيبت ميشه خوند.صاحب مغازه يه پيرمرده نشسته رو يه صندلی و داره با يه تکه نخ محکم يه قلب رو وصله ميزنه

وای چه قدر قلب اينجاست!!

بزرگ ، کوچيک، متوسط

يه سريشون تو شیشه الکل و يه سری هم خشک کرده و زده به ديوار

- سلام . يه دل آوردم واسه فروش

چند بار شکسته؟

- مگه مهمه؟

:بله، هر چی کمتر بهتر

- با اينها چيکار ميکنی؟

:مگه نميبينی؟

- آره خوب ولی واسه چی اينها رو جمع ميکنی؟

:بده اون دلتو ببينم چند می ازه

اون رو ورانداز ميکنه و زير لب يه چيزايی زمزمه ميکنه:اين دو تا درست ميشه، اين يكي خيلی بزرگه..

چند دقيقه فکر ميکنه

:دل خودته يا پيداش کردی؟:از کسی خريدی؟

- نه مال خودمه - چند ميخريش؟

: قيمتی نداره.

- من اگه بخوام يكي ازت بخرم چند ميدی؟

: بستگی داره. - به چی؟

:کدومش رو بخوای - مثلآ اون

:فروشی نيست - چرا؟

:عتيقست - مال کی بوده؟

: مجنون - خب اون

:فروشی نيست - آخه چرا مگه مال کيه؟

: سواد داری زيرش نوشته که .....

- خب اون چی؟

: اون اصلآ فروشی نيست - مال کيه؟

: مال خودمه

- حالا مال منو چند می خری؟

:يه کلام 5هزار تومن

چشام از کاسه زد بيرون،آخه چرا؟

:قلبت خيلی وصله داره

چند جاش هم اصلآ درست نميشه

آدم معروفی هم که نيستی

- خب نيستم ولی عاشق که هستم

با مسخره پوزخندی زد و گفت:

:عاشق ، يه عاشق زنده اصلآ با عقل جور در نمياد

اين قلبهايی که ميبينی همه مال عاشقهايی هست که از عشق حقيقی مردن

پس تو چرا هنوز زنده ای؟ پس تو عاشق نبودي

نه قلبت به دردم نميخوره

دلم رو ازش پس ميگيرم و بر ميگردم تو راه همش به جمله های آخر پيرمرد فکر ميکردم ((يه عاشق زنده اصلآ با عقل جور در نمياد اين قلبهايی که ميبينی همه مال عاشقهايی هست که از عشق حقيقی مردن پس تو چرا هنوز زنده ای؟))

به خونه که رسيدم يه راست به تختم اومدم و خوابيدم

تو خواب ديدم که دارم با قلبم صحبت می کنم

اون ميگفت: چرا می خوای منو بفروشی؟ اصلآ تو چرا انقدر احساساتی هستی که من رو انقدر شکننده کردی؟ مگه گناه من چی بوده که مال تو شدم؟ همه رو بهم ترجيح ميدی، هيچ وقت به فکر من نبودی. حتی اون پيرمرد هم واسه قلبش ارزش قائل بود و نمی خواست بفروشه.ولی تو...

بعد هم زد زير گريه

از خواب پريدم عرق کرده بودم و چشمهام پر از اشک بود.دستمو رو قلبم گذاشتم و مدام تکرار ميکردم

دوستت دارم دوستت دارم

ديگه هيچ وقت نمی ذارم حتی يه خراش کوچيک روت بيفتهکی می خره؟

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 19:21 توسط سما |


روي تخته سنگي نوشته شده بود

اگر جواني عاشق شد چه كند؟

من هم زير آن نوشتم:

بايد صبر كند براي بار دوم كه از آنجا گذر كردم

زير نوشته ي من كسي نوشته بود:

اگر صبر نداشته باشد چه كند؟

من هم با بي حوصلگي نوشتم:

بميرد بهتراست

براي بار سوم كه از آنجا عبور مي كردم.

انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد.

اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 19:20 توسط سما |



 


 

نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم...
چون دنيا يه روز تموم ميشه...


 

نميخوام بگم که مثل گلي...
چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...


 

نميخوام بگم که سياهي چشمات مثل شبهاي پر ستاره اس...
چون شب هم بالاخره تموم ميشه...


 

نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالي...
چون اب که هميشه پاک نميمونه...


 

نميخوام بگم که دوستت دارم...
چون منکه اصلا دوستت ندارم...
بلکه من عاشقتم...


 

چقدر سخته هر لحظه با تو بودن اما از تو دور بودن...

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 14:8 توسط سما |


 

من با خاطرات تو زنده خواهم ماند. چه غمگين از اين رفتن و از اين روزهاي سرد تنهايي.

 شايد باور نكني، از من هم فقط همين كلماتكه با شوق به سوي تو پر مي كشد

 باقي مي ماند و خودكاري كه هيچگاه آخرين حرفهايم را به تو  نمي تواند بگويد.

 شايد يك روز وقتي مي خواهي احوال مرا بپرسي، عكسم را در صفحه سفر كرده ها ببيني

.شايد كودكي معصوم و بازيگوش با شيطنت سفر بي بازگشتم را از ديوار

 سيماني كوچه تان بكند و پاره كند.

تمام دغدغه ام اين است كه آيا بعد از اين سفر محتوم مي توانم همچنان با تو سخن بگويم؟

 آيا دستي براي نوشتن يا قلبي براي تپيدن خواهم داشت؟

 شايد باور نكني، اما دوست دارم مدام برايت بنويسم.بعضي وقتها كه كلمات را گم مي كنم،

دوست دارم،دشتها،دريا ها، كوهها،

 جنگلها، ستاره ها،وتمام دنيا را همه و همه كلمه شوند تا از تو بنويسم.

دوست دارم به حيات كلمه اي نجيب دست يابم تا رهگذران غمگين،

 صبحگاهان زير آفتابي نارس مرا زمزمه كنند.

 ميدانم كه خسته اي اما دوست دارم اجازه دهي كلماتم

دمي روبرويت بنشينند و نگاهت كنند تا به حقيقت اين جمله در ايي كه مي گويد:

 مرا از ياد خواهي برد،  

   نمي دوانم؟

ولي مي دانم از يادم نخواهي رفت

.... دوستت دارم

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 13:49 توسط سما |


دیدی ای دل که غم یار دگر بار چه کرد

چون بشد دلبر و با  یار وفادار  چه کرد

سلام دوستان مشکات خوبین؟ خوش میگذرد ؟مشکات جون حالش خوب و سلام رسوند به همه دعا  کنید موفق باشه 

ممنونم   داوود

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 6:47 توسط سما |


همه می گن:صاحب زمانی  

صاحب تمام ثانیه ها و دقیقه ها

چه بد است

این که زمان حاضر باشد

و صاحبش غایب

چه زمان پوچ و بی معنی ای

پس ای صاحب زمان بیا

که زمانت به تو احتیاج دارد!                                               

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 9:33 توسط سما |


سلام خوبین ممنون که به من سر زدین و خط خطی هامو خوندین دوستای خوبم من یه مدتی نبودم الانم نیومدم که بمونم و کارمو شروع کنم فقط اومدم بگم من امسال باید واسه کنکور بخونم پس اصلا وقت وبلاگ نویسی ندارم تو این مدت که نیستم وبلاگ رو دوست عزیزم داوود می نویسه امیدوارم بتونه رضایت شما رو جلب کنه که میدونم میتونه خوب فقط میگم اگه اینجا رو می خونین واسم دعا کنین دانشگاه سراسری قبول شم ممنون همتونم

                                                                  به امید دیدار

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 9:28 توسط سما |


+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 7:13 توسط سما |


اجازه هست عشق تو رو تو كوچه ها داد بزنم؟

رو پشت بوم خونه ها اسمتو فرياد بزنم؟

اجازه هست مردم شهر قصه ي عشق ما رو بدونن

اسم منو عشق تو رو توي كتابا بخونن

اجازه هست كه قلبمو برات چراغونش كنم

پيش نگاه عاشقت چشمامو قربونيش كنم

اجازه ميدي تا ابد سر بزارم رو شونه هات

روزي هزارو صد دفعه بگم كه ميميرم برات

اجازه ميدي كه بگم حرف عاشقانه ام تويي

دليل زنده بودنم درد ترانه هام تويي

اجازه دارم به همه بگم كه تو مال مني

ستاره ها اينو ميگن كه تو بخت مني

اجازه  هست جار بزنم بگم چقدر دوست دارم؟

بگم مي خوام به خاطرت سر به بيابون بذارم؟

براي عشق عاشقم.... دوست دارم يه عالمه هر چي بگم بازم كمه

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 21:5 توسط سما |


باران كه باشد

تو هم كه باشي

بي چتر

زير چتر خدا

من مي آيم!

حس ميكني...؟

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 20:45 توسط سما |


براي نديدن بديها

وخواب ديدن خوبيها

فقط دو چشم بسته كافي است.
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 21:30 توسط سما |


تو به تماشاي نابودي من نشسته اي

كم مانده تخمه هم بشكني!

تو نه دل مي سوزاني

نه چشم مي پوشي

تو تنها گناهت

نديدت درديست كه

پشت رضايتمندي من از تو

ريشه مي كند!!!

+ نوشته شده در شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 13:59 توسط سما |


مرا نچشيده اي

تا بداني چه طعمي دارم

در را باز گذاشته ام

و در اتاق كه به تو تسليم است

سفره را انداخته ام

 با لبهايي كه تشنه اند تا بنوشي

در را باز گذاشته ام آقا!!

تا بداني چه طعمي دارم

بيا ونقش بد قصه را به عهده بگير

در اين ديار غم انگيز قهرمان كم نيست!!!

+ نوشته شده در جمعه دهم فروردین 1386ساعت 20:33 توسط سما |


من يه توپ دارم

من وخدا با هم شريكيم!

من وقتي كه توپ رو به آسمون مي اندازم

خدا توپ رو به من بر مي گرداند

و ما با هم بازي مي كنيم!!!

+ نوشته شده در جمعه دهم فروردین 1386ساعت 2:28 توسط سما |


به آسمون نگاه کن!

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 22:39 توسط سما |


 شب ها رو بیشتر دوست دارم فکر می کنم شب ها خالص ترند شب ها خیلی عزا دارند به حال مردم به سوگ می نشینند شب ها ظاهر و باطن یکی هستند مثل روز نیستند که روشن ظاهر وباطن تاریک باشند...
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 22:13 توسط سما |


من در سكوت شب غرق مي شوم و هيچ كس صداي فريادهاي بي صداي مرا نمي شنود فريادي كه به تلخي غم از هنجره ي من بيرون مي آيد ...من در عمق سكوت شب فرو مي روم و فقط آسمان است كه با اشكهايش مرا همراهي مي كند دل آسمان هم شكسته از اين همه دروغ و نيرنگ از اين آدمهاي خط خطي كه توجهي به اين آبي با صداقت ندارند وآري آنها توجه به هيچ صداقتي ندارند و محل سگ آن هم نمي گذارند آدمهايي كه به پرو پاي هم مي پيچند و يك مشت خدعه و نيرنگ تحويل هم مي دهند و بعد احساس خوشبختي كامل ميكنند ... وچه تلخ است اين خوشبختي و چه تلخ تربودن دذ كنار كساني كه خود را خوب پاك و خوشبخت مي دانند...
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 13:36 توسط سما |


کاش می دیدی بی تابی ام را

کاش می دیدی پرپر شدنم را

کاش می دیدی واقعیت تلخ عشقم را

کاش عاشق بودی ومی دیدی دردم را...

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 20:20 توسط سما |


ای خدا چقدر تنهام فقط تو رو دارم
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 20:13 توسط سما |


روی دست خود مانده ام

آینه را زیرو رو میکنم

حتی میتکانم

خبری از من نیست

چهره ام را گم کرده ام!

مرا می بینید یقینا

آن من

تصویر تداوم یافته ی ذهن شماست

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 19:57 توسط سما |


شايد ته مونده ي عشقي كه دارم صرف نوشتن بشه انقدر مي نويسم تا زندگي آخرين چرعه ي شراب عمر مرا سر كشد مي نويسم از عشق... از اميد ودوباره نقطه سر خط از زيبايي از روزگار
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 19:11 توسط سما |


 بهارنوفصل نونگاه نو

تو را از اول مي خواهم...

تا باران دو قدم باقي است

سكوت تو وشكستن من

+ نوشته شده در جمعه سوم فروردین 1386ساعت 11:36 توسط سما |


می بینی؟

دنیا پر از مترسکهایی

که می اندیشنداگر نباشند

کلاغ ها نخواهند پرید

و دنیا نخواهد چرخید...

+ نوشته شده در جمعه سوم فروردین 1386ساعت 10:19 توسط سما |


ساعت هاي آخر ساله واسه همه دعا كنين اول واسه ديگران بعد خودتون 

براي همه ي آدماي اين كره ي خاكي سال قشنگي رو آرزو ميكنم

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 0:27 توسط سما |


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 12:51 توسط سما |


ما دو تا ماهی بودیم...توی دریای کبود خالی از اشک های شور...از غم بود و نبود پولک هامون رنگ وارنگ...روزامون خوب و قشنگ آسمونِ مون یکی...خونه مون یه قلوه سنگ خنده مون موج ها رو تا ابرها می برد وقتی دلگیر بودم، اون غصه می خورد تورهای ماهیگیرا وا نمی شد عاشقی تو دریا تنها نمی شد خواب مون مثل صدف...پر مروارید نور پر شد این قصه ی ما...توی دریاهای دور همیشه تُک می زدیم...به حباب های درشت تا که مرغ ماهی خوار...اومد و جفت مو کشت دلش آتیش بگیره...دل اون خونه خراب دیگه نوبت منه...سایه ش افتاده رو آب بعد ما نوبت جفت های دیگه س روز مرگ زشت دل های دیگه س ای خدا کاری نکن یادش بره که یه ماهی این پایین منتظره نمی خوام تنها باشم...ماهی دریا باشم دوست دارم که بعد از این...توی قصه ها باشم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 12:50 توسط سما |